حس نکرد....

هیچ کس ویرانیم را حس نکرد...
وسعت تنهائیم را حس نکرد...
در میان خنده های تلخ من...
گریه پنهانیم را حس نکرد...
در هجوم لحظه های بی کسی...
درد بی کس ماندنم را حس نکرد...
آن که با آغاز من مانوس بود...
لحظه پایانیم را حس نکرد...

 

 

(محمد علی بهمنی)

/ 31 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حمیده

خوب حس نکنه. ولش کن اصلا. می‌خوای برم یکی بزنم زیر گوشش دیگه تو رو اذیت نکنه. نکنه خیلی برات عزیز باشه خودت بیای یکی بزنی زیر گوش من!

فیامین

به دست خود درختی می نشانم به پایش جوی آبی می كشانم كمی تخم چمن بر روی خاكش برای یادگاری می فشانم درختم كم كم آرد برگ و باری بسازد بر سر خود شاخساری چمن روید در آنجا سبز و خرم شود زیر درختم سبزه زاری به تابستان كه گرما رو نماید درختم چتر خود را می گشاید خنك می سازد آنجا را ز سایه دل هر رهگذر را می رباید به پایش خسته ای بی حال و بی تاب میان روز گرمی می رود خواب شود بیدار و گوید : ای كه اینجا درختی كاشتی روح تو شاداب [گل][گل][گل][گل]

آفتاب آبی

شعری که دوستمون قیامین نوشته از درسای دوران دبستانمون نبود؟؟؟؟[سوال]

بهراد

روزگارم گله مندى شده است من بگريم تو بخندى شده است از دلم هيچ ياد نكردى شايد عشق هم سهميه بندى شده است

بهراد

روى باغ شانه ات هر وقت اندوهی نشست ، درحمل بار غصه ات با شوق شركت میكنم.

بهراد

اشتباهى كه همه عمر پشيمانم از آن ؛ اعتماديست كه بر مردم دنيا كردم

فاطمه

آهههههههههههههههههههههه[ناراحت]

الناز

واقعا که هیچ کس هیچ چیز رو حس نکرد و نخواهد کرد عالیییییییییییییییییییییییییییی بود

mohammadtehrani

اون روزیکه اینو خوندم نتونستم چیزی بنویسم اما الان میگم با حس عجیبی با حال غریبی دلم تنگته پرازعشق و عادت بدون حسادت دلم تنگته دل بی گلایه بدون کنایه دلم تنگته.... توجایی که هیشکی واسه هیشکی نیست و همه دلپریشن دلم تنگه تنگه واسه خاطراتت که کهنه نمیشن دلم تنگه تنگه برای یه لحظه کنار تو بودن یه شب شد هزار شب که خاموش و خوابن چراغای روشن من دلشکسته با این فکر خسته دلم تنگته میدونم خیلی سخته درست مثل همون شبی که حال منم خراب بود.